ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جادههای بیسرانجام ِ رسیدن
کار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دلهای ناکام ِ رسیدن
کی میشود روشن به رویت چشم من، کی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟
دل در خیال رفتن و من فکر ماندن
او پختهی راه است و من خام ِ رسیدن
بر خامیام نام ِ تمامی میگذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن
هرچه دویدم جاده از من پیشتر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن
از آن کبوترهای بیپروا که رفتند
یک مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن
ای کالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
میچینمت اما به هنگام ِ رسیدن
قسمت نشد ببینمت خدا نگهداری کنم
فرصت نشد بمونم واز تو نگهداری کنم
گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته برام
اگه یه وقت بگی نرو رفتن پر از درد و بلاست
گفتم صدات و نشنوم ندیده ام پیشم برو
پشت سرم زاری نکن چیکار کنم مسافــــــــــرم
من میرم ولی باز تو بدون همیشه یاده تو
از خاطره من فراموش نمیشه
گل من خوب میدونی بی تو تک تنهام
عزیزم اگه تو نباشی میمیرم
نامه رو تا تهش بخون
گریه نکن تا قت بیار
نامه رو خط خطی نکن
این جمله رو هم دووم بیار
باور نکن یه بی بفا نامه میزارم و میرم نه قسمت زندگیم اینه به کی بگم
مسافـــــــــــــــــــــــــــــــرم
سهم من از تو دوریه تو لحظه های بی کسی قشنگی قسمت ماست که ما به هم
نمی رسیم
من میرم ولی باز تو بدون همیشه یاده تو از خاطره من فراموش نمیشه گل من خوب
میدونی بی تو تک تنهام عزیزم اگه تو نباشی میـــــمیرم.
همیشه زنده میمونم
با یه آرزو ترانــــــه ها
منو ببخش اگه بازم
اشکام چکیدرونامه ها
دیگه تموم شد فرصتم
خاطره هام پیشت باشه
تمومه خاطرات خوش
خدا نگهــدارت باشــــــه
منبع:پشت نقاب شب
می خروشد دریا.
هیچکس نیست به ساحل دریا.
لکه ای نیست به دریا تاریک
که شود قایق
اگر آید نزدیک.
مانده بر ساحل
قایقی ریخته شب بر سر او ،
پیکرش را ز رهی نا روشن
برده در تلخی ادراک فرو.
هیچکس نیست که آید از راه
و به آب افکندش.
و دیر وقت که هر کوهه آب
حرف با گوش نهان می زندش،
موجی آشفته فرا می رسد از راه که گوید با ما
قصه یک شب طوفانی را.
رفته بود آن شب ماهی گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت.
با خیالی در خواب
صبح آن شب ، که به دریا موجی
تن نمی کوفت به موجی دیگر ،
چشم ماهی گیران دید
قایقی را به ره آب که داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر.
پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای که هست
در همین لحظه غمناک بجا
و به نزدیکی او
می خروشد دریا
وز ره دور فرا می رسد آن موج که می گوید باز
از شب طوفانی
داستانی نه دراز
اگر قرار باشد که بمانم
می دانم که دوباره به تو روی خواهم کرد
پس میروم
اما می دانم همواره در هر قدمی که بر می دارم
تو را به یاد خواهم داشت
و همواره تورا دوست خواهم داشت
خاطرات تلخ و شیرین
تنها چیزیست که با خودم خواهم برد
پس خدا نگهدار
برایم اشکی نریز
من و تو میدانیم من آن کسی نبودم که تو نیازمندش بودی
با این وجود
همواره دوستت خواهم داشت
آرزو می کنم زندگی با تو مهربان باشد
امیدوارم هرآنچه که آرزو داشتی بدست آوری
برایت آرزوی شادی و خوشبختی را دارم
و فراتر از همه اینها
برایت آرزوی عشق می کنم
و بدان که من تو را دوست خواهم دا
برای همیشه...
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
وگیسوان بلندش را
به بادها می داد
ودستهای سپیدش را
به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق دریای واژگون می دوخت
وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصوم
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را
نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
ودر جنوب ترین جنوب
همیشه درهمه جا
آه با که بتوان گفت
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
وکار من زفراقش فغان وشیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی که ....
دگر کافیست






